تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

          از با ميان  تا بلخ

 

ماه تمام
بر معبر زمان
رنگين کمان عطر گل يخ
گلتاجي از دو خوشه ئ ياقوت
در انتظار ذهن پريشان  شاعران
وهفت قرابه شراب تلخ
باد از در ازناي شبان
شبان پر از شوکت و شکوه
شب و سفر شعر
                 از  باميان به بلخ

با من بگو : کجا ئ مکان ايستادهام
والتهاب درد من از کيست ؟
ياز چيست ؟
که دندانه ي مضرس اره
اين گونه زنجموره کنان
در پاي کوبئ زخم من
زخم دهان گشاده ئ چرک وخون
رقص مرگبر لوحه ي جنون


سرانجام
اين گونه زير تور و نور
بانو ي شعر من ميانه ي آن ببرها
کجاست تسمه ي آن ببر هاي پير
کجاست شعر شعر هاي پريشاني
بانوي بانوان شب و شعر
بامن بگوي :
گيسوي چنگ را که بريده است ؟


آغاز زخم من
زخم دهن گشاده
                   تف چرک
درمن گرفت نطفه
بامن بگوي :
-کجاي جهان ايستاده ام
والتهاب درد من از کيست ؟


لختي درنگ
تا صدا ي تبر از جنگل بلور بگذرد
ذهن پريشيده ام به شعر نشيند
بانوي شهر شعر بگويد
گيسويچنگ را که بريده است
ياد آر در پنجاه و هشت سالگي
با دل شوخم چه کرد ه اي 
وقتي ميان کوچه و بازار دست تو
سرگرم شيطنتي کودکانه بود


ياد آر ...يار ...يار
بادل شوخم چه کرده اي
که پير شد . ميان ميکده يخ بست

 

اکنون شصت و چهار ساله ام
احساس مي کنم
            نکند بازيچه بوده است همه عمر
             من بازيگري حقير
بازي دود بر کند هاي  کهن  

باري
 آن کس برنده است
که بداندچگونه بايد باخت
لباس هاي شسته
روي بند آويخته است
و بند رخت
شباهت شگفتي
به بند ناف دارد
با هردو مي توان خود را
حلق آويز کرد
وزير ک تر همان که در
                             رحم مادر
خود را به حلق مي کشد
اوپيشاز آن که به دنيا آيد
از آن بيرون پريد ه است


بانوي بانوان شب شعر
در ميان دو ببر سنگي وحشي
در کنام رنگين کمان عطر گل يخ
بامن بگوي :
گيسوي چنگ را که بريده است
والتهاب درد من از کيست ؟
از کجاست ؟
در جنگل بلور
کنار اجاق سرد
جاي پاي خون که جامانده ست
بر ملحفه ی برف؟


سر انجام
لیدی مکبث گریست
بر دست های خودنگاه کرد
                                به حیرت گفت :
-ای امیر گلادیس
تمام عطرهای عربستان
بوی خیانت را
از این دست ها نتوانند زدود !

 

در میان دو ببر سنگی
در کنام قوس قزح
آرام ورام
این گونه خون میان رگانم
در نای استخوانم
یخ بست
ومن در میان دندانه ی مضرس اره
                                       قصیده ام

از هفت قرابه شراب تلخ
وسفر شعر
از بامیان به بلخ
شصت و چهار سال
نه آغاز 
       نه میل به پرواز
                  نه چهچهه آواز
   
                
         نصرت رحمانی 
            بهمن 72

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:11  توسط حمید شانیار  | 

  از مویه هائ برقع پوش  کابلی


ائ کاش
خاشاک خفته به راه باد می دانست
چه پاییز دست به داسی
کمر به قتل عام گندم و بابونه بسته است .

ای کاش
بوتهی بی وطن
به راه باد می دا نست
چه آواره ی بی منزل بیابان و
چه سوختن به خاکسترچاله ای !

تو پیرم کردی ملا عمر
مگر مرا به جرم کدامحرام
از پیچ وتاب  تازیانه ی باد آفریده اند
که در سرزمین تو زن زاده شدم ؟
دیگر چه می خوانی ام به خاموشی وطن
من
سار سر بریده به بالا ی دار
زن
کتک خوردهی پستو نشین تو
تو
دستار بند حد زنان هار 
-فتوا- نویس  قلعه ی قندهار
دیگر چه می خواهی از کشتن بودا به بامیان
بلبل به باد غیس ...؟


دریغا کبوتر کشان کهنه کار !
سلیمه به سنگسار و
خواهرم به خانه مرد
کودکانم به کابل و
شویم ...کرانه های کویت .


پس ما مگر
مقابل کدام کتاب بی معجزه مرده ایم
که بی پناهی آدمی را
جز جرز دیوار و مزار زنده به گوران ندیدهاید !
پس این برقع پوش کابلی
کیاز پستوی هزار حجاببه در خواهد شد ؟


دریغا ملا عمر
ای کاشمی دانستی
 ترا نیز به گمانم زنی زا ییده است .

 

  سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:49  توسط حمید شانیار  | 

من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا
باده بگردان ساقیا

من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا
باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را
آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا

آن جام جان افزای را
آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا

من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا
باده بگردان ساقیا

من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا
باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را
آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا

آن جام جان افزای را
آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

ای جان جان اي جان جان ما نامدیم از بهر نان
ای جان جان اي جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا


اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا


اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

 

برخیز ای ساقی بیا
برخیز ای ساقی بیا
ای دشمن شرم و حیا
ای دشمن شرم و حیا
برخیز ای ساقی بیا
ای دشمن شرم و حیا
ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود
پیش آی خندان ساقیا


من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا
باده بگردان ساقیا

من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا
باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را
آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا

آن جام جان افزای را
آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:12  توسط حمید شانیار  | 

دشوارئ انديشيدن .
 ناگزيرئ آرزومندي !


بي ترديد دنيا پيچيده تر شده است ازآنچه پيشتر و پيش از
 اين بود و جهل  ( شخص ) آدمي به همان نسبت
شديدتر و سنگين تر . دست كم شخصا اين باور هميشگي
ام كه بسيار نادان هستم . بسئ بيش و بيشتر شده است.
بدان حد كه نه ديگر مي انديشم به اين سخن( بكت) كه 
( دنيا در ذهنم نمي گنجد ! )بلكه مي انديشم به اينكه
( فرد بر كاهي هم در انديشه جهان نيست !)وبا دريغ
تمام دريافتم كه زندگي بشري تصويرئ شده است.
يعنئ به همان سرعت و سطحيت و پوش شوندگي .اين
چنين دريافتي نه آسان بدست آمده.بلكه تحمل زندگي از آن
 نقطه اي است  كه چون به اين دنيا  آمدم يك سالئ از جنگ
بزرگ دوم جهانئ مي گذشت . و بعد از آن شنيدم كه يك
سال تمام گريستم بريده نشده است .
از جوان سالئ همچون با چشمان خوشبين جواني در دنيا
نگريستم .
همه هر چه بود  صدائ جنگها در اين سوي و آن سوي
زمين بود  با بهانه هائ عدالت و آزادئ و ... وبه
جوانئ كه پائ نهادم كوشيدم روزنامه نخوانم . چون
سر تيترهاي درشت روز نامه ها فريبنده بودند از چاخان
ها ئ فريبنده ديوانگانئ در اين وآن جائ عالم و آن.
دوره ائ بود كه پولپت ايدي امين هم آزاديخواهئ را بهانه
كشتار مردمان كرده بودند.
به اين ترتيب گوشه اي از ذهن خود را وانهادم با آرزو
هائ صلح و ...
وسر درون كتاب  ها فرو بردم وهراز گاه چون سربر
مي آوردم تابه واقعيت عريان جهان نگاه كنم.
احساس مئ كردم خون شقاوت به چشمان و به چهره ها
 بر مئ پاشيد و باز سر فرو مي بردم درون كتاب ها ودر
آنهاغرق مي شدم وبه ياد دارم  وقتئ كتابئ درتاريخ
سيصد - چهار صد ساله اخير را خواندم دچارافسردگئ
شدم از آن همه نكبت و شقاوت و ديگر اكنون كه مئنويسم
اين يادداشت را .
قريب بيست سال از پايان جنگئ كه تحميل شد بر ماهمگان
مئ گذرد و ذهنم  همان گوشه اي كه در آرزو هائ صلح
وانهادبود م .
دريغاكه پراز تصاوير جنگ و جنگ و جنگ است !
سرانجام بار ديگر به اسطوره و دين بازگشتم مگر ريشه
هاي اين خونبازئ ها را باز يابم .
اسطوره اهريمن - مرذا كه از پشت زمان مئ زايند
قانعم نمي كند .
نه نيز برادر كشئ موسوم و معروف هابيل و قابيل نه .
ميتوانم  تصور كنم آنچه در مسير عمر خود در يافته ام
همان روايت هابيل وقابيل بوده است كه پيوسته تكرار
مي شود .اما نمي خواهم قبول كنم كه چنين باشد !
پس مي انديشم كه بشر  .ديگري را نمئ كشد . بلكه
بشر در قالب ديگري ( خود )را مي كشد .
چنين است كه رفتار پيوسته آدميان با يكديگررا
(خودزنئ)مئ توانم بنامم و باز هم گوشه ائ از ذهن
را وا مي نهم برائ پروريدن همان آرزوهائ دير دست
يافتني -يا حتئ دست نيا فتنئ با اين اميد كه شايد روز
و روز گارئ ضرورت  صلح دركئ همگانئ  بشود به
جهت ضرورت صيانت از معجزه حيات -هستئ -
زيرا باور دارم بشر كه كه خد راميزند واز صلح مئ پر
هيزد هنوز به درك عميق معجزه هستئ  نرسيده است .


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:2  توسط حمید شانیار  | 

سعاد الصباح


شاعرو اديب كويتئ در 22 ماه مه در كويت زاده شد .
او درسال 1973ليسانس اقتصاد از دانشگاه قاهره را بدست
آورد سپس در ادامه تحصيل خود در رشته اقتصادوعلوم
سياسئ از دانشگاه انگستان موفق به اخذ دكترا شد .

سعاد الصباح زنئ فرهيخته وباشهامتئ ايست كه درمورد
مسائل اجتماعئ زمان خود -مانند خشونت و حقوق بشر
وزنان ودفاعاز حقوق آنان و مسائل كشور هائ عربي و
آزادئ بيان و انديشه .صاحب فكر وعلاقه ودغدغه خاطر
است وعضو فعال انجمن هائ گوناگونئ مانند اتحاديه
نويسندگان و عضو سازمان حقوق بشر در جهان عرب و
عضو سازمان جهانئ زنان مسلمان شرق آسيااست .

او مي گويد :

من زنئ گريخته ازكتاب هزار ويك شب هستم
نيمئ ماهئ و نيمئ زن


شعر او ...

التماس

1
التماس ميكنم
پرده ائ مباش
ميان من و كتاب من
ميان چشم من و نور چشم من
ميان مژگانم وسرمه ام
ميان دهانم و آوايم
كاين ظلم را تحمل نمئ كنم

2
التماس مي كنم
پرده ائ مباش
ميان چهره و آينه ام
ميان پيكر و سايه ام
ميان انگشت ها و ورقه ام
ميان فنجان قهوه ولبانم
ميان خواب و بيداريم
كاين استعمار را تحمل نمئ كنم

3
تمنا مئ كنم
ميان پيمان عاطفئ ام
نسبت به تو
و پيمان تاريخئ ام
به قبيله ام
ميان ده فرمان پدرم
و د ه فرمان تو
ميان بوسه هائ آغشته به عسل مادرم
و بوسه هائ آغشته به جنون تو
مرا نا بود نسازئ

4

تمنا ميكنم
چمدان هايت را
از هتل حافظه ام بيرون ببري
وروزنامه ها و كتاب هائ سياسئ ات را
كه در خودرو من فراموش مئ شوند
و پاكت هائ شيريني نعناع را
كه براي خشنودئ كودك درونم
مئ خرئ

5

تمنا مئ كنم
كه دست هايت را از اجر ائ زمان بردارئ
و از ترتيب روزها
شنبه و يكشنبه را به تو دادم
و سه شنبه و چهار شنبه
و تابستان و زمستان را
وزماني كه هستي مئ يابد
و زمانئ كه هستئ خواهد يافت


برگردان :يوسف عزيزئ بنئ طرف


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:29  توسط حمید شانیار  | 

              حجم شرف


 ما هنوز آتش اين منزل سرديم بيا
 ترك اين گوشه ويرانه نكرديم بيا

گر چه رفتند سواران وفرو خفت غبار
تاكه دوري دو در اين عرصه بگرديم بيا

تا مبادا شود از جوش جنون صحرا خشك
ما همان خيره سر باديه گرديم بيا

مي نمايند كه  شب ايمن ورام است رمه
ليك ما شير وشان روز نورديم بيا

كهنه شد قصه نا مردي و مردي . گويند ؟
ما ولئ  برسر آنيم كه مرديم بيا

همت آن است كه از  پا نفتد سرو سرود
شكوه بگذار كز اين باغ چه خورديم .بيا

دلت از ساغر و پيمانه بي دردان زد
ما كه همكاسه و همكوزه درديم .بيا

برگ سبز غزل و خون دلئ هست هنوز
گرچه با موي سپيد و رخ زرديم بيا

گو چو سيل از سر ( سرنا )
                   مرو اي (سايه ) عمر
كه به دنباله دامان تو گرديم بيا

        منوچهر آتشي
          جم وريز    -- 71






 
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:7  توسط حمید شانیار  | 

   تاثير


از پس بمباران
           وقتي به نوشتن نشستم
                   خيال هاي ام پر چاله و
                    نقش هاي  ام پردود بود

از پس تند باد
          وقتي به نو شتن  نشستم
                   رخسار واز ه هاي ام گرفته و
                   گيس هاي شان غبار آلود بود !

وقتي اما از پس بوسه ي تو
     به نوشتن نشستم
       اي بسا چشمه ها
         کز روي سطر ها و
           زير سطر ها و
             از انگشتان و دستان ام
                در جو شش بود !

        شير کو بي کس                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:55  توسط حمید شانیار  | 

          بی تو

 

بالشم خیره میشود به من در شب
خالی همچون گور سنگی
هرگز نیندیشید م که چنین تلخ خواهد بود
که تنها باشم
و نه به خفتن در میان گیسوانت .

تنها می خوابم در خانه یی خاموش
چراغ آویز تاریک میشود
به آرامی دستانم را دراز می کنم
تا در دستان تو آویزم
وبه نرمی می فشرم لبان گرمم را
بر تو و می بوسم خودرا فرسوده وناتوان
وآنگاه بر می خیزم
گرداگردم شب سرد سخت افتاده ست .
ستاره در دریچه به روشنی می در خشد
گیسوان طلایی تو کجایند
دهان شیرینت کجاست ؟

اکنون درد را با تمام شوق  می نوشم
 و زهر را  با هر شراب
هرگز نمی دانستم اینسان تلخ است
تنها بودن
 تنها . بی تو

 

               هرمان هسه
      
          برگردان : فرامرز  سلمانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:22  توسط حمید شانیار  | 

هايدگر -مارتين
(1889-1976)

نخست ميپنداشتيم که عرصه ي کار شعر همانا زبان است .ازاین رو .
به نا گزیر سر شت شعر رااز راه سرشت زبان در می یا فتیم.
سپس در یافتیم که شعر . نامیدن  فتوح  هستی  و سرشت همه ی چیز
 ها ست .
پس شعر  . زبان را چون ماده ی خامی از پیش در دسترس . به کار
نمی گیرد  بلکه شعر . نخست زبان را ممکن میکند .
شعر زبان اولیه ی مردم تاریخ مند  است . از این رو بایسی درست
 بر عکس . سرشت زبان را از سر شت شعر در یابیم .


        برگردان : علی عبداللهی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:53  توسط حمید شانیار  | 

شعر و سخنوري
از :
ايما نوئل  کانت

براي به داوري گرفتن چيز هاي زيبا ذوق لازم است . اما براي
هنر (هاي ) زيبا . يعني براي آفريدن اينگونه چيزها .
نبوغ لازم است ... 
 

              ****
   
توانائي  رواني که يگانه شدن  آنها ( به نسبتي معين ) نبوغ را
مي سازد عبارتند از : (( خيال )) و ( ( فهم)) ...

              ****

...بدينسان . اگر بخوهيم هنرهاي زيبارا دسته بندي کنيم . دست کم
فعلا. نمي توانيم {براي اين کار } اصلي در خور تر از اينبر گزينيم
 که : هنر به نحوه اي از بيان  مي ماند که انسان ها در سخن گفتن
به کار مي گيرند تا . به کاملترين صورت ممکن . نه تنها مفهوم ها .
بلکه احساس هاي خويش را نيز به يکديگر برسانند .
اين کار با کلمه . رفتار . و لحن ... انجام مي گيرد . تنها با ترکيب
اين سه گونه از بيان است که رابطه گرفتن  گوينده  (با شنوند گان )
مي تواند   کامل  باشد . چرا که بدينسان .   انديشه .  (نگرش )  و
احساس .همزمان وبا هم . به ديگران رسانده  مي شوند .

بنابراين . سه گونه هنر هاي زيبا در کارند :
هنر هاي زباني
هنر هاي تجسمي { شکل دهنده }
هنر بازي ي احساس ها { چون تا ثرات حسي ي بيروني } ...

             ****
  
...هنر هاي زباني عبارتند از :  سخنوري و شعر .

سخنوري عبارت است از : هنر انجام دادن يک کار جدي ي فهم .
بدانسان که گوئي اين کار  همانا بازي ي آزاد  خيال است . وشعر
 عبارت است از : پرداختن به بازي ي آزاد خيال . بدانسان که
پنداري اين کار همانا يک کار جدي ي فهم است .
سخنوري .بدينسان . کاري جدي را تعهد مي کند . و براي اين که
شنوندگان خود را سر گرم بدارد . آن را چنان انجام ميدهد که گوئي
کار او چيزي جز بازي با تصورات  نيست .
شاعر تنها بازي ي سرگرم کننده اي با تصورات را تعهد ميکند . و
با اينهمه . تاثير اين بازي در فهم چنان است که پنداري قصد شاعر
هماناپرداختن به فهم بوده است .
ترکيب و هماهنگي ي اين هر دو توانائي  ي شناسائي . يعني حساسيت
و فهم ....مي بايد چنان بنمايد که گوئي قصد و نقشه اي قبليدر کار
 نبوده و بهخودي خود انجام گرفته است . وگرنه {نتيجه اين کار }
هنر زيبا نخواهد بود .  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط حمید شانیار  |